تبليغاتX
خاطرات یه دانشجوی تیزهوش

خاطرات یه دانشجوی تیزهوش
تــنـهــا شـــادي زنــدگـي ام ايـــن اسـت كــه هيــچ كــس نـــميدانــد تــا چــه حـــد غــمـگـيـنـم

 

نویسنده : سعید ; ساعت 0:54 روز 2010/7/28

پست جدید نوشته شد:


www.nodet87.worpress.com


روز های آخریه که دارم میام بلاگفا ...

;)



     


نویسنده : سعید ; ساعت 12:3 روز 2010/7/7

وقتی وبلاگ‌نویسی تندوتند پست می‌نویسد یعنی حالش خوب نیست. لازم دارد هی حرف بزند درباره خودش.
وقتی وبلاگ‌نویسی چندروزی هیچ مطلب تازه‌ای نمی‌نویسد یعنی حالش بد است انقدر که هیچ حرفی برای گفتن ندارد.

کلا وقتی آدمی وبلاگ‌نویس می‌شود یعنی حالش بد است



     


نویسنده : سعید ; ساعت 19:5 روز 2010/6/3

آهنگ فیلم "میم مثل مادر" هستش. امروز روز مادر بود. ناخودآگاه یاد این فیلم و این ترانه افتادم. البته یه آهنگه دیگه هم در انتها داره در مورد مادر . اون هم خیلی قشنگه. از مادرم 800 کیلومتر دور هستم. هرگز اینقدر دلتنگی سراغم نیومده بود. حس عجیبیه....

کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم، چقدر مثل بچگیام لالاییاتا دوست دارم، سادگیاتا دوست دارم خستگیاتا دوست دارم، چادر نماز زیر لب خداخداتا دوست دارم…

کاشکی رو طاقچه دلت آینه و شمعدون میشدم، تو دشت ابری چشات یه قطره بارون میشدم

کاشکی میشد یه دشت گل برات لالایی بخونم، یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم…

لالایی لالایی لا…………

بخواب که میخوام تو چشات ستاره هامو بشمرم، پیشم بمون که تا ابد دنیا را با تو دوست دارم…

دنیا اگه خوب اگه بد با تو برام دیدنیه، باغ گلای اطلسی با تو برام چیدنیه، مادر مادر مادر

کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم … لالایی لالایی لا………



     


نویسنده : سعید ; ساعت 22:41 روز 2010/5/30

1) ‏‫‏‎چقدر سخت است گل آرزوهايت را درباغ ديگري ببيني و هزار بار در خودت بشكني و آن وقت آرام زير لب بگويي: گل من، باغچه ي نو مبارك


2) به زودی (پس از امتحان دی اس) میگم منظورم چیه از این جمله!!! البته امیدوارم تا اون زمان خودش بفهمه ...



     


نویسنده : سعید ; ساعت 12:4 روز 2010/5/10

بعد از مدت ها دوباره تصمیم گرفتم که بنویسم

بعد از اون روز های دپرسی و افسردگی الان دوران جدیدی توی زندگی ام شروع کردم. هنوز معلوم نیست که بخوام اون رو ادامه بدم یا نه. ولی یه شروعه. و این هم یه امیده برای ادامه زندگی.

1)      اول از همه باید ماجرای بحث با بچه ها رو در مورد زندگی بگم. یه عالمه (نزدیک به 3 ساعت) در مورد زندگی و دلیل زنده بودن صحبت کردیم. شاید کلش رو بشه توی یه جمله خلاصه کرد : "شهامت"  . سپهر راست میگفت. من اگه کاری رو که دوست دارم انجام نمیدم. به این دلیل نیست که خودم نمیخوام. به این دلیله که شهامتش رو ندارم. همه اش دارم حرف میزنم که آره این دنیا این طوریه و اون طوریه و دل نباید بهش بست.
اما تا حالا چند دفعه جراتش رو کرده ام که تموم کنم؟ 2 بار کافی نبوده ...

حسام هم به نکته خوبی اشاره کرد. واقعا ما به چه چیز این دنیا دلخوش کرده ایم؟ به عشق و محبتش؟ به دوستی هاش؟ به نعمت هاش؟ وقتی که امیدی نمونده باشه هیچ فرقی نداره آدم باشه یا نباشه. انسان عادی در هر حال میتونه تا شعاع 1000 نفریش تاثیر گذار باشه. اما بعدش چی؟ وقتی که مرد از یاد ها میره. امام علی(ع) گفته : " موتوا قبل ان تموتوا" بمیرید قبل از اینکه بمیرانندتان. آره. درستش هم همینه. نباید دل بست. عارف بهرامی نبود؟
مرگ دست انسان نیست. ولی آرزوی مرگ...

2)      خوشبختانه تونستم به اون چه میخواستم دست پیدا کنم. یه بغض بزرگ توی دلم مونده بود که خیلی اذیتم میکرد. اما بالاخره تموم شد. حرفم رو زدم و راحت شدم. آسوده خاطر. الان خیلی حس خوبی دارم. عذاب وجدانی که 1 سال من رو داشت له میکرد به پایان رسید. و الان خوشحالم .از اینکه خدا هم با منه و مهمتر اینکه اون هم خوشحاله از کار من. امیدوارم ادامه پیدا کنه.

3)      بعد از اون شب ، تصمیم گرفتم تا میتونم از زمان جوانی خودم استفاده کنم. هیچ وقت دیگه این روزها تکرار نخواهد شد. چند سال دیگه که بگذره ، دیگه نمیتونم توی کوه بدوم، دیگه نمیتونم توی دانشگاه گل کوچیک بازی کنم، دیگه نمیشه ساعت ها توی لابی نشست و شاد بود ، دیگه نمیشه شب ها تا صبح بیدار بود و با بچه های خوابگاه شعر بخونیم و بازی کنیم، دیگه نمیشه ....
خیلی از کارهای الان رو نمیشه دیگه انجام داد. پس باید فرصت رو غنیمت شمرد. از هر کی که میپرسم بلاشک میگه بهترین دوران زندگی سنین 18-24 و دوران دانشجویی هستش. یک و نیم سال گذشت. تا چشم رو هم بذاریم تموم میشه.

بنابراین اصلا دوست ندارم 10 سال بعد حسرت این رو بخورم که چرا از نیرو و شادابی جوانی ام به خاطر 1-2 نمره یه درس لذت نبرده ام.
برخیز و مخور غم جهان گذران                      بنشین و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی                                    نوبت به تو خود نیامدی از دگران

4)      با یه رویکرد جدید زندگی رو ادامه میدم. تا اطلاع ثانوی در این Mode هستم. من که راضی ام.
یه نکته خیلی جالب . توی بلاگ بروبچه ها که رفته بودم ، روی لینک من توضیح داده بودن.
بلاگ حسام : افسرده کامل ، خوش قلب
بلاگ مزمز : بچه پایه ، همیشه دپرس
….
نکته مشترک همه شون افسردگی و دپرس بودن همیشگی منه. و این اون چیزیه که من دوست دارم.
(این پست خیلی طولانی شد. تازه خاطرات کاشان و درکه و شب شعر رو هم ننوشته ام! )

5)      "هیچ کس"، معشوق توست

عاشق می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد
.
(بقیه اش در ادامه مطلب)



  ادامه مطلب